کد خبر: ۱۰۹۱۰
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۴-06 August 2019
سایر انواع ماتریالیسم چه چیزی برای عرضه دارند؟ یک ماتریالیسم فرهنگی داریم که ابتکار منتقد فرهنگی بریتانیایی ریموند ویلیامز است و به واکاوی آثار هنری در بستر مادی شان می پردازد.
 با همه تیزبینی هایی که در این جریان هست و تردیدی در آنها نیست، نمی شود فهمید چه چیزی بیشتر از روایتی سیاسی از جامعه شناسی هنر سنتی دارد؛ جامعه شناسی هنر هم به مسائلی همچون مخاطبان، خوانندگان، نهادهای اجتماعی فرهنگ و از این قبیل می پردازد. 

در ضمن، ماتریالیسم معناشناختی هم داریم، یک سبک فکری که در محافل سطح بالای نظریه دهه ۱۹۷۰ محبوب بود و امروزه روز چندان مد نیست. استدلال آن از این قرار است که دال ها مادی اند (علامت ها صداها و نظایر آن)، مدلول ها یا معناها محصول  بازی متقابل دال ها هستند؛ و به این اعتبار معنا مبنای مادی دارد. 

همانطور که بعدتر خواهیم دید لودویگ ویتگنشتاین معنا را مسئله می دانست مربوط به نحوه کارکرد نشانه های مادی در یک صورت عملی از زندگی. اگر حیات یک نشانه در استفاده از آن نهفته است و این استفاده یک موضوع مادی است، آن وقت چنین نیست که انگار معنای آن جایی در پس پشت آن کمین می کند، آنطور که نزد یک ثنویت انگار دکارتی روح در جسم پنهان شده است. ویتگنشتاین در کتاب های "آبی و قهوه ای" می نویسد: [وسوسه می شویم خیال کنیم استفاده از نشانه‌ها یک بخش "غیرآلی" یا مادی دارد، و یک بعد آلی یا روحانی که همان معنای نشانه ها و فهمیدن آنهاست]. ولی از نظر او این دوگانگی کاذب است. معنا مربوط به چیزی است که ما با نشانه ها به دست می آوریم، مربوط به نحوه به کار بستن نشانه ها در حوزه عمومی برای رسیدن به مقاصدی خاص.

 معنا همانقدر نامرئی است که استفاده از یک دربازکن. فهم همان تبحر در یک فن است، و بنابراین صورتی از عمل. منشاء ماتریالیسم معناشناختی، مثل بسیاری از آرای ظاهراً مدرن،دوران باستان است. در نوشته‌های مارکس نیز باید سراغش را گرفت، همو که به نظرش [عنصر خود تفکر، عنصر تجلی زنده ی تفکر- یعنی زبان- ماهیت حسی است ].ماده (علامتها، صداها، و نظایر آن) سازنده ی معناست. 

مارکس در "ایدئولوژی آلمانی" از زبان در مقام چیزی صحبت می‌کند که تمایز میان ماده و روح را بر می چیند و چنان که بعدتر خواهیم دید درباره جسم هم صادق است. او با نیش و کنایه به ایده آلیست های فلسفی تسخر حسرت آمیزی می‌زند مبنی بر اینکه چطور "روح" از آغاز از 'به دوش کشیدن" طوق لعنت ماده رنج می برد که در اینجا به شکل لایه های متلاطم هوا، اصوات، و خلاصه به صورت زبان ظاهر می شود". "رنج بردن"، "لعن"، "به دوش کشیدن": مارکس در اینجا به زبان هجوآمیز جاناتان سوئیفت می‌نویسد و وانمود می‌کند جسم مادی پست انسان خلوص معنای او را خدشه‌دار می‌کند. 

آیا مفاهیم بلندی همچون وجود اعلا یا مثل افلاطونی به واقع به شکل لایه‌ های متلاطم هوا به سراغ ما می آیند؟ آیا مقام شان آنقدر رفیع نیست که بی‌نیاز از صوت یا نوشته هستی داشته باشند؟ چه رازی است که خطوط سیاه بر کاغذ سفید از تصورات و علایق و امیال انسان حکایت می کند؟

 مارکس اینطور ادامه می‌دهد: [قدمت زبان به قدمت آگاهی است. زبان آگاهی عملی است که برای دیگران هم هست، و درست از همین رو برای شخص من نیز به راستی وجود دارد؛ زبان، مثل آگاهی، تنها از نیاز و ضرورت معاشرت با دیگران برمیخیزد]. اگر ویتگنشتاین، چنانکه خواهیم دید، بر خصلت عمومی زبان و نیز رابطه ی زبان با مابقی هستی مادی ما تاکید می کند، مارکس، گرچه به اجمال، زودتر به استقبال نکات او رفته است. اگر زبان آگاهی عملی است، و اگر نشانه هایی که آن را می سازند مادی اند، در این صورت می‌توانیم یکسره از مادیت آگاهی صحبت کنیم. فقط قضیه این است که منظور مارکس از مادیت آگاهی همانی نیست که غالبا مدنظر عصب‌شناسی معاصر است.
----------------------------------

ماتریالیسم/تری ایگلتون/ترجمه؛رحمان بوذری/ فصل انواع ماتریالیسم/ص. 17-18-19

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان