کد خبر: ۱۰۸۹۹
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۷:۰۳-06 August 2019
منتظر بودم نوبتم برسد که تلفنم زنگ خورد
. یکی از دوستان بود که باید قرار کاری تنظیم می‌کردیم. برای این‌که مزاحم کسی نشوم،از سلمانی خارج شدم و دم در صحبت کردم. مکالمه ما زود تمام شد و پس از آن نشستم تا نوبتم برسد.
یکی از مراجعان که گویا از لهجه‌ام متوجه اصلیتم شده بود، گفت: من از کرمانی‌ها خاطره خوش دارم و با صحبت‌های شما خاطره قشنگی در من جان گرفت.خاطره‌ای که مثل یک بار سنگین همیشه روی دوشم قرار دارد.
برگشتم و نگاهش کردم. پیرمردی حدودا هفتادوچند ساله بود که موی کمی هم برای مرتب کردن داشت.
گفتم خوبی از خودتان است.کی کرمان تشریف داشتید؟
گفت: فکر کنم چهل و پنج سال پیش.
صندلی‌ام را به سویش چرخاندم و با خنده گفتم: این چه باری است كه نزديك نيم قرن است روی دوش شما مانده؟
گفت: اواسط دهه 50 بود که به دعوت پسر تیمسار آزادی- فرمانده وقت ارتش کرمان- به شهر شما سفر کردم.خانه تیمسار آزادی نزدیک باغ ملی بود و من و پسرش یک هفته تمام خوش گذراندیم.
موعد بازگشت رسید و میزبانانم اصرار داشتند من را با ماشین به گاراژبرسانند اما خواهش کردم شخصا برگردم تا چرخی در شهر بزنم و سوغاتی بخرم.
به اصرار من پذیرفتند و نزدیک ظهر بود که خداحافظی کردم و تنهایی راه افتادم. نزدیک باغ ملی کرمان یک چلو کبابی بود که به گمانم نامش«فرد» بود، درست می‌گویم؟
گفتم بله، اما حالا دیگر نیست.
گفت:چلوکبابی فوق‌العاده‌ای بود. وقتی از کنارش رد شدم به شدت هوس کباب کردم. داخل شدم و سفارش دادم و با ولع خوردم.وقتی خواستم حساب کنم متوجه شدم کیف پولم همراهم نیست.با شرمندگی به صاحب رستوران گفتم پولی همراه ندارم،اینجا مهمان بودم و به نظرم کیف پولم را در خانه دوستم جا گذاشتم.اجازه بدهید بروم و برگردم و با شما حساب کنم.
صاحب رستوران با خوش‌رویی گفت:ایرادی ندارد برو،هروقت از این‌جا رد شدی حساب کن. تشکر کردم و با عجله به خانه تیمسار آزادی برگشتم.هرچه در زدم کسی در را باز نکرد.یک ساعتی هم معطل شدم اما هیچ کس در را باز نکرد.
برای ساعت 2 بعد ازظهر بلیط اتوبوس گرفته بودم و دیگر داشت دیر می‌شد.چاره‌ای نداشتم و باید به راه می‌افتادم.پیاده به سمت گاراژ اتوبوس‌رانی حرکت کردم و زمانی که رسیدم،اتوبوس داشت حرکت می‌کرد.حتی یک ریال پول نداشتم اما پیش خودم گفتم اگر بین راه شام نخورم و فردا صبح هم تا منزل تاکسی دربست بگیرم نیاز به پول نخواهم داشت.

➖مشتریان سلمانی مجذوب خاطره پیرمرد شده بودند.یک لحظه نگاه کردم، دیدم همه دارند گوش می‌کنند.

پیرمرد ادامه داد؛ اتوبوس در نائین برای شام نگه داشت و مسافران پیاده شدند اما من که پولی نداشتم و در اتوبوس ماندم.چند دقیقه‌ای گذشت که خانم مهربانی دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: مادرجان چرا پیاده نشدی؟ مگر شام نمی‌خواهی؟ گفتم: ناهار دیر خوردم و گرسنه نیستم. گفت: نمی‌شود بدون شام سر کرد و ساندویچی دستم داد.هرچه اصرار کردم که گرسنه نیستم،قبول نکرد. ساندویچ کتلت را گاز زدم،چقدر خوشمزه بود.هرگز در زندگی‌ام چنین ساندویچی نخورده بودم.مسافران به اتوبوس برگشتند و من هم از خانم مهربان تشکر کردم و همه به خواب رفتیم.صبح هم تاکسی دربست گرفتم و به خانه که رسیدم حساب کردم.
پیرمرد اینجا که رسید پرسید،راستی تو صاحب چلوکبابی فرد را می‌شناسی؟
گفتم بله. اما خیلی وقت است که نه از باغ ملی نشانی مانده ،نه از چلوکبابی.
گفت: کرمان می‌روی؟
گفتم بله،ساکن کرمان هستم.
گفت: راستش این همه زمان گذشته اما هنوز سنگینی این بار را روی دوشم احساس می‌کنم.بیا و لطفی در حقم کن؛صاحب چلوکبابی را پیدا کن و از او بپرس اگر یک نفر 45 سال پیش در رستوران تو غذا خورده باشد و پولش را نداده باشد،چطور او را می‌بخشی؟ اگر چنین لطفی در حقم کنی،باری از دوشم برمی‌داری.
گفتم: نمی‌دانم صاحب اصلی چلوکبابی در قید حیات است یا نه اما حتما رد خانواده‌اش را می‌شود پیدا کرد.
پیرمرد کاغذ و خودکار خواست.به دستش رساندند و در حالی که اشک می‌ریخت،شماره تلفنش را برایم یادداشت کرد.خواست خانواده صاحب چلوکبابی فرد را پیدا کنم و ماجرا را برایشان بگویم و آنها هم بگویند چقدر بدهکار است.
قول دادم پیدایشان کرده و دینش را ادا کنم و به او اطلاع دهم.
پیرمرد به صندلی تکیه داد و دیگر چیزی نگفت.همه ساکت شدند.
نوبتم رسید و موهایم را کوتاه کردم.از سلمانی که بیرون آمدم احساس کردم از همیشه سبک‌تر شده‌ام.خاطره پیرمرد قد یک کوه از اندوهم کم کرد. 
راستی کسی از صاحب چلوکبابی فرد خبری دارد؟


محسن جلال‌پور


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان