کد خبر: ۱۰۸۲۵
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۳۶-04 August 2019
رسام ارژنگی نقاش معروف در خاطراتش راجع به قتل میرزاده عشقی میگوید
بعد از شهریور 20 و آزادی مطبوعات هر کس به فراخور حال و روز و سلیقه خود قتل عشقی را یکجور نوشته. 100 سال پیش وقتی که از دروازه دولت که بیرون میرفتی همه جا بیابان بود و شمیران این همه خیابان و ساختمان نداشت. جلوی دروازه دولت چند راس الاغ بودند که مرد و زن سوارش شده و به شمیران میرفتند، معمولاً صبح زود راه می افتادند که عصر آنجا باشند. در میدان تجریش یک بلندی بود که به آن سر پل تجریش میگفتند. جوانهای شیک پوش و زنهای زیبا با چادر مشکی ابریشمی و پیچه بند از ظهرها و عصرها آن جا گردش میکردند، سرپل تجریش یک جای اسم و رسمداری شده بود، بین زنهایی که آنجا حضور داشتند و اهل دل خوب میشناختندشان، یک لعبتی بود با قامت موزون و چهره ای زیبا با چشمهای فریبنده و موهای ابریشم‌وار که گاهی باد تارهایی از آن موها را به چهره تابنده او می انداخت. 

این دلبر هزاران دلداده داشت، جلوه های ویژه ای داشت که عارف و عامی با یکبار دیدنش بیقرارش میشدند، جوانها که هیچ، پیرها هم وقتی او را میدیدند واله و شیدایش میشدند. در میان شیفتگان او میرزاده عشقی شاعر هم بود که آن زیبارو به او استثنائاً اندک توجهی داشت. در این میان آدم لات آسمان جُلی بنام ضیاء همایون با او رقابت میکرد. این دو عاشق، هر دو بی پول بودند اما عشقی بخاطر هنرش از ضیاء برتری داشت. عشقی شاعر بود و گاهی با نمایش رستاخیز سلاطین ایران، اسمی در میکرد و مختصر وجهه ای گیرش می آمد،

 در حالی که ضیاء از این امتیاز بی بهره بود. وقتی عشقی در جریده «قرن بیستم» کاریکاتوری را برای مرتبه اول انتشار داد، ضیاء پیش خودش فکر کرد اگر عشقی را بکشد هم در رقابت با آن لعبت تنها میماند و هم از نظر سیاسی مورد حمایت قرار میگیرد، در واقع کشتن عشقی از نظر او تیری بود که دو نشان را هدف گرفته بود. 

ضیاء با این فکر تپانچه ای به قیمت 6 ریال خرید و یک پاکت نامه ای بدست گرفت و به اتفاق یک همفکر درِ منزل عشقی را زدند و نامه را به عشقی دادند. عشقی وقتی مشغول خواندن شد ضیاء یک تیر به او زد و فرار کرد. عشقی را به بیمارستان بردند. از او عیادت کردم، زخمش کشنده نبود، ولی عجیب ترسیده بود، به نظرم ترس از مرگ زودتر از تیر تپانچه، عشقی را از پای در آورد. عشقی وقتی تیر خورد چنان وحشت کرد که بی اختیار فریاد می کشید: ای وای مرا با تیر زدند. 


ما بارها دیدیم که یک شاهسون با چند تا زخم در سنگر میجنگد و از پای در نمی آید و تفنگ را زمین نمیگذارد. بهر صورت عشقی با یک گلوله کشته شد، اما خواب ضیاء درست تعبیر نشد، عوض اینکه به او پول و کار خوب بدهند دستور توقیف و محاکمه اش داده شد و ضیاء 3 سال زندان ماند و بعد هم آزاد شد. اما طبیعت او را محاکمه و محکوم به مرگ کرد، او در زیر آوار ماند خفه شد و مرد. 
اصولاً عشقی به زن علاقه داشت وقتی که از اسلامبول آمده بود یک زن خارجی هم با خود آورده بود که در تهران ولش کرد و به سراغ یکی دیگر رفت، یکی از شعرهایش چنین است: 

خداوندا مگر من دل ندارم

چرا یک خانم خوشگل ندارم

من و او بر سر قاجار با هم اختلاف عقیده داشتیم، از علی دشتی خوشش نمی آمد و همیشه با هم سر لجاجت داشتند، من به او میگفتم: تو ول کُن ولی او دست بردار نبود. به زرتشتیها عجیب علاقه داشت و زرتشتیها نیز او را صمیمانه دوست داشتند، میگفت:

اگر فرصت و آسایش داشته باشم اُپِرِتهای زیادی از ایران باستان میسازم، ولی او هیچوقت آسایش نداشت. احساسات تند و علاقه عجیبی که به ایران داشت دائم او را مشغول میکرد. عشقی شعرهای نیما را نمیپسندید، اصلاً مسلکشان یکی نبود. او میهن پرست بود و ایران را دوست داشت اما نیما یوش پرست بود. عشقی از عارف خوشش می آمد. بارها اتفاق افتاد که این سه با هم در نگارستانم دور هم جمع میشدند و بحث میکردند و شعر میخواندند. عارف نیز روحیه و علاقه عشقی را تحسین میکرد، عارف مرد عجیبی بود من همیشه آرزو داشتم پولی بدست آورم و استخوانهای 2 نفر را جابجا کنم. یکی عارف را به زادگاهش قزوین ببرم و برایش یک آرامگاه با سبک و معماری قدیم ایران بسازم یکی هم برای ستارخان در تبریز آرامگاه بسازم.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان