کد خبر: ۱۰۸۱۲
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۰:۴۶-04 August 2019
رسام ارژنگی نقاش معروف در خاطراتش تعریف میکند:
 عصر یکی از روزها که شاگردانم رفته بودند و در نگارستان تنها بودم و هنوز دستم گچی بود و آن را نشسته بودم، دیدم در می زنند، در را باز کردم دیدم مردی بلند قد، عبا به دوش، کلاه مولوی به سر به من لبخند زد، گفتم: فرمایشی دارید ؟ 

گفت: ارژنگی را میخواهم. 
گفتم: بفرمایید، خودم هستم چه فرمایشی دارید ؟

خوشحال شد دستش را جلو آورد. دستم را چون گچی بود پس کشیدم و پوزش خواستم. 
با شوق گفت: افتخار میکنم با این دست گچی دست بدهم. 

نامش را که پرسیدم متواضع و مهربان گفت: عارف قزوینی. 

یک دفعه منقلب شدم و زبانم بند آمد، نمی دانستم چه بگویم خوشحالیم نهایت نداشت، عارف را به داخل نگارستان بردم، این ملاقات دور از انتظار بود. عارف با اشتیاق آثارم را دید، سعدی، فردوسی، امیرکبیر. بعد رفت جلوی پرده حمله نادر، یک وقت دیدم مثل ابر بهار گریه میکند و اشک از چشمانش سرازیر شده. 

گفتم: عارف جان، چرا گریه میکنی ؟ 

گفت: نمیدانم چه شد آن ملت که هندوستان را میگرفت حالا این چنین خوار و زبون و بیچاره شده ؟ 

گفتم: خدای ایران بزرگ است، باز همان روزهای خوشبختی و غرور تکرار میشود، جوان های پاک نژاد بسیار داریم عارف جان، غصه نخور. 

به این ترتیب من و عارف با هم دوست شدیم، زیاد پیشم می آمد از افکار و احساساتش خوشم آمد، تمنا کردم یک پرتره از او بسازم. قبول کرد. منزل عارف شمال تهران بود، گاهی هم به منزلش میرفتم. او شکایت میکرد از دوستانی که دوستش نیستند و با او دشمنی میکنند. 

میگفت: در بعضی از مجالس که میروم دوستان به من عرق تعارف می کنند و می گویند: جان من این یکی را بنوش. بعد یک نفر دیگر همین تعارف را می‌ کند بعد که مست می شدم، میگفتند: حالا بیا منقل و وافور را بگیر یک‌بست تریاک بکش. یکوقت به خود آمدم که اینکارها برایم عادی شد. مبتلا شدم به این دردها، در صورتی که در جوانی از هر چه مواد مخدر نفرت داشتم. 

افسوس و پشیمانی عارف بخاطر این آلودگی خیلی زیاد بود. یکروز به او گفتم: میخواهم از تو یک مجسمه بسازم.

گفت: اگر من لایق نباشم شما چه زحمت بی جا میکشید. 
گفتم: این فرمایش شما را قبول ندارم، من دوستت هستم و ارزش کارت را می دانم، خیلی از پولدارها آرزو دارند چنین کاری بکنم ولی زیر بار نمیروم. 

بالاخره راضی شد و یک مجسمه نیم‌تنه طبیعی از او ساختم خیلی شبیهش بود، عیناً مثل عارف واقعی شده بود، عارف را زنده کرده بودم، هر کس وارد می شد می گفت: عارف باز اوقاتش مثل اینکه تلخه، یعنی مجسمه اینقدر شبیهش شده بود. عارفنامه ایرج که منتشر شد عارف مدتی به هنرستانم نیامد، رفتم منزلش علت را بپرسم، گفتم: عارف، از من چه رنجشی داری که دیگر پیشم نمی آیی ؟ 

گفت: ارژنگی، آنجا تو 40 شاگرد بچه سال داری، ایرج مرا یک مرد فاسد و بداخلاق معرفی کرده، آمدن من به نگارستان شما نه برای شما صلاح است، نه برای خودم.

از حرفش بینهایت متاثر شدم که یک مرد پاک، میهن پرست و بی غل و غش را بی خود و بی جهت طوری متهم کنند که از سایه‌اش ترس داشته باشد رم کند. روزگار گذشت و عارف را به همدان فرستادند و مرا هم اجباراً برای تاسیس هنرستان روانه تبریز کردند. در تبریز شنیدم که وضع مالی عارف در همدان خوب نیست، از آن جایی که عارف را سخت دوست داشتم مبلغی از حقوق ماهیانه ام را با پست برایش فرستادم تا اینکه خبر دادند عارف فوت کرده و در جوار آرامگاه بوعلی به خاک سپرده شده. تاسف آور این که بعدها شنیدم وقتی آرامگاه بوعلی را میساختند علی اصغر حکمت وزیر معارف دستور داد که قبر عارف را از بین ببرند، ولی داش مشدیهای همدان جمع شدند و آمدند مانع این کار شدند !
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان