کد خبر: ۱۰۸۱۱
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۰:۴۱-04 August 2019
عالیه جهانگیر همسر نیما با آنکه اهل ذوق بود اما از اینکه نیما کاری نمیکرد و نه مقام و منصبی دارد و نه حقوق قابل توجهی، دلخور بود و او را تحقیر میکرد و گاهی کارشان به خشونت میکشید. خانواده‌ او از داشتن چنین دامادی چندان سرفراز نبودند و نیما را بی‌ عرضه می دانستند. اما این
رفتار در روحیه نیما تاثیری نداشته و از راه خود منصرف نمیکرد. نیما به خود و کارش اعتقاد کامل داشت و هیچ یک از شاعران و ادیبان آن روزگار را داخل آدم حساب نمیکرد. حرکاتی ساده و دهاتی داشت که حتی در طرز لباس پوشیدنش هم اثر می گذاشت.

نمونه‌ای از ساده‌ لوحیهای او اینکه پیش ما درددل و شکایت میکرد و میگفت: عالیه قدرم را نمی داند و اعتقادی به عظمت مقام معنوی ام ندارد. او از ما چاره‌ جویی میکرد و میگفت: عالیه حسود است و اگر گمان کند که شهرت و مقام ادبی من روزبروز بیشتر میشود و همه مرا نابغه میدانند و دختران خوشگل عاشقم هستند رفتارش با من تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد. پرسیدیم: چطور میشود این مطلب را به همسرت تلقین کرد ؟ 

قرار بر این شد که نامه‌ ای از قول دختر 16 ساله‌ زیبا جعل کنیم که در آن نسبت به نیما اظهار عشق بکند و به تاکید بگوید او را کسی در ردیف ویکتور هوگو میداند و آرزو دارد که او را ببیند و دست در گردنش اندازد و این لذت افتخار نصیبش شود که با چنین نابغه‌ ای سراسر وجودش از عشق او سرشار است.

نوشتن چنین نامه‌ای مشکل نبود اما شکل این بود که به چه طریقی نامه را در دسترس عالیه بگذاریم که باورش شود. قرار بر این شد که شبی او پنجره رو به کوچه را باز بگذارد و ما در موقعی که او و عالیه نشسته‌ اند، نامه را طوری که ما دیده نشویم از لای پنجره در اتاق بیاندازیم و فرار کنیم.

شب زمستانی که برف سنگینی آمده بود من و دوستم مهدی خان بر آن شدیم که دستور نیما را اجرا کنیم. روی برفهای لغزنده براه افتادیم. آهسته پشت پنجره ایستادیم. چراغ روشن بود و صدای گفتگوی آنها را شنیدیم. تا اینجا که درست در آمده بود. اما به پنجره مختصر فشاری که آوردیم دیدیم بسته است. یک فشار دیگر. نه ! نیما یادش رفته بود پنجره را باز بگذارد. چاره‌ ای جز شکستن شیشه نبود. مهدی مشت محکمی به شیشه زد که فرو ریخت و پاکت کذایی را از لای شکستکی شیشه به داخل انداخت.

حالا قسمت آخر فرار کردن بود به طریقی که دزد قلمداد نشویم و دست پاسبان نیفتیم. تا نفس داشتیم دویدیم و همین که رسیدیم سر خیابان یوسف آباد و مطمئن شدیم کسی ما را ندیده آهسته کردیم و به نفس زدن افتادیم. به نظر خودمان یکی از کار‌های پهلوانی را که در سینما دیده بودیم انجام داده بودیم و از این حیث احساس سر فرازی میکردیم. از هم جدا شدیم و وعده را به فردا گذاشتیم.

فردا صبح برای تحقیق درباره نتیجه به سراغ نیما رفتیم. معلوم شد که هم خودش و هم همسرش بسیار ترسیده‌ اند. خانمش پس از چند دقیقه نامه را برداشته و خوانده و به نیما گفته: دیگر در خانه او امنیت ندارد و دفعه دیگر ممکن است گماشتگان معشوق او در قصد جان همسرش باشند و همان شبانه خانه را ترک کرده و به عنوان قهر رفته خانه برادرش. به هر حال پس از یک هفته کار به آشتی انجامید و نمیدانم که آیا این بار بر اثر تدبیر کودکانه ما همسر نیما با او مهربان‌ تر شد یا نه ؟
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان