کد خبر: ۱۰۷۶۳
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۱:۰۳-02 August 2019
مشروطیت و انقراض قاجاریه
برای تربیت احمدشاه جوان انصافا بر آنچه لازمه کشش و مراقبت بود از طرف اولیای رژیم جدید به عمل آمد. 
هدف این بود که او را دمکرات و مشروطه خواه تربیت کنند. سلطان احمد میرزا موقعی که از پدرش تحویل گرفته شد دوازده ساله بود بنابراین می‌بایست تحصیلات ابتدایی خود را ادامه دهد. 

برای این منظور دبستانی ویژه که نزدیک به سی‌ تن شاگرد داشت تحت ریاست یکی‌ از پیرمردان خوشنام و آزادیخواه آن دوره (مزین الدوله) در یکی‌ از اطاق‌های کاخ سلطنتی تاسیس شد وعده‌ای آموزگارآزادی‌خواه و تربیت شده شغل تدریس را به عهده گرفتند. نایب السلطنه (علیرضا خان عضدالملک قاجار) و بعد از او نایب السلطنه دوم (ناصر الملک) به نوبه خود حد اعلی دقت و مواظبت را در انتخاب آموزگاران شاه جوان به خرج دادند.

 مخصوصاً ناصر الملک که خود فارغ التحصیل دانشگاه آکسفورد بود کوشش کرد که پادشاه جوان را تا حد امکان با سیاست‌های جهانی‌ آشنا سازد و به او بفهماند که قسمت مهمی‌ از ترقیات ملل اروپایی ناشی‌ از وجود حکومت‌های ملی‌ و مبنی براحترامی است که این حکومت‌ها برای قانون و آزادی فرد قایلند. 

ولی‌ هیچ کدام از این مساعی دور و دراز آن نتیجه‌ای را که انتظار میرفت بدست نداد زیرا گرچه مراقبان نیکخواه زندگانی رسمی‌ و دولتی شاه جوان را تحت نظر داشتند ولی‌ راهی‌ برای محدود کردن معاشرت‌های داخلی‌ وی نداشتند و نمی‌‌توانستند پدر بزرگ شاه آینده کشور - شاهزاده کامران میرزا - را که مردی مستبد و مرتجع و بدخواه مشروطه بود از معاشرت با نو‌ه‌ا‌‌ش منع کنند.

 (مستوفی الممالک در مدتی‌ که وزیر دربار بود میرزا ابراهیم خان را به ریاست خلوت سلطنتی انتخاب کرده بود. از وظایف عمده رئیس خلوت (یا ناظر اندرون) یکی‌ این بود که شخصاً مواظب اعمال شبانه‌ روزی شاه جوان باشد و نگذارد که افراد ناصالح و ناباب با او محشور شوند. ولی‌ حتی حکیم الملک قدرت یا وسیله این را که از معاشرت شاهزاده جوان با پدربزرگ یا عمه‌‌ها و خاله‌هایش جلوگیری کند در اختیار نداشت.)
البته تا زمانی‌ که هنوز تاجگذاری نکرده بود کوچک‌ترین مداخله‌ای در سیاست نمی‌‌کرد. به همین دلیل فوق العاده محبوب ملت بود و مردم آن زمان وی را با یک عشق و اخلاص حقیقی‌ دوست می‌‌داشتند. موقعی که به سن پادشاهی رسید جشن تاجگذاری مجللی برایش ترتیب دادند و در جریان این جشن بهترین احساسات شاه دوستی‌ خود را که به نوشته برخی‌ از شهود عینی در تاریخ گذشته ایران کمتر سابقه داشته است نسبت به وی ابراز کردند. 

اما دوران این محبوبیت متأسفانه چندان طول نکشید یعنی‌ به مجردی که به سن قانونی‌ رسید به کمک همان عناصر چاپلوس و حرفه‌ای با راه‌های استفاده نامشروع آشنا شد و در اندک مدتی‌ کار به جایی‌ کشید که شاهزاده معصوم دوشین به خسروی رشوه ستان که حتی فرامین سلطنتی مربوط به انتصابات را نیز بی‌ اخذ رشوه امضا نمیکرد تبدیل گردید.

برای تعیین حکام و استانداران کشور و صدور فرمان‌های لازم به اسم آنها علنا رشوه می‌خواست و غالبا به حکومت‌های وقت فشار می‌آ‌ورد تا اشخاصی‌ را که مورد توجه خودش بودند (و پول و پیشکش لازم را پرداخته بودند) به مقامات مهم مملکتی منصوب دارند. "حتی به جد خود کامران میرزا که او را والی‌ خراسان کرده بود پیغام داد که نیرالدوله برای احراز همین پست یکصد و پنجاه هزار تومن پیشکش تقدیم می‌‌دارد. در مورد شما این مبلغ را به یکصد هزار تومان تخفیف می‌‌دهم ولی‌ اگر از تقدیم آن استنکاف کنید حکومت خراسان را به نیرالدوله تفویض خواهم کرد. (دکتر مهدی ملک زده - تاریخ مشروطیت ایران) 

از قول مستشار الدوله صادق که شاهد موثقی بود (در چندین کابینه سلطنت احمد شاه عهده دار پست وزارت کشور بوده است) درباره‌ رشوه گرفتن احمد شاه از حکام و استانداران داستان‌های حیرت آور نقل شده است. در نتیجه این رشوه خواری‌ها درعرض چند سال دارای چندین میلیون پول نقد (به نرخ آن زمان) گردید که همه را در بانک‌های اروپایی سپرده گذاشت و مقداری ده و املاک زراعتی خرید و غله حاصل از املاک خود را انبار میکرد و در مواقعی که قیمت جو و گندم بالا میرفت به قیمت گران به اهالی پایتخت می‌فروخت. احمد شاه به درجه‌ای در این کار مهارت یافته بود که مردم تهران او را احمد علاف لقب داده بودند. (دکتر مهدی ملک زده - تاریخ مشروطیت ایران)

در اواخر جنگ جهانی‌ اول ایران دچار قحطی شد و ضایعات ناشی‌ از این قحطی به جایی رسید که در خود پایتخت همه روزه عده‌ای پیر و جوان از گرسنگی تلف می‌شدند.

راجع به شدت این قحطی میرزا خلیل خان سقفی اعلم الدوله (طبیب دربار سلطنتی) شرحی بسیار موثق در خاطرات پراکنده خود (تحت عنوان مقالات گوناگون) آورده است:
 "... از یکی‌ از گذرگاه‌های تهران عبور می‌کردم. به بازارچه خرابه‌ای رسیدم که در آنجا دکان دمپخت پزی بود، روبروی دکان دو نفر زن پشت به دیوار ایستاده بودند. یکی‌ از آنها پیرزنی بود صغیرالجثه و دیگری زنی‌ جوان و بلند قامت. پیرزن که صورتش باز بود و کاسه گلینی در دست داشت گریه کنان گفت:‌ای آقا، به من و این دختر بدبختم رحم کنید. یک چارک دمپخت خریده به ما بدهید. مدتی‌ است که هیچ کدام غذا نخورده ایم و نزدیک است که از گرسنگی هلاک شویم. گفتم قیمت یک چارک دمپخت چقدر است تا هرقدر پولش شد بدهم خودتان بخرید. گفتند نه آقا، شما بخرید و به ما بدهید چون ما زن هستیم و فروشنده ممکن است دمپخت را کم کشیده به ما بدهد. یک چارک دمپخت خریده و در کاسه آنها ریختم. همانجا مشغول خوردن شدند به طوری سریع که من هنوز فکر خود را در باره وضع آنها تمام نکرده بودم. گفتم اگر سیر نشده‌اید یک چارک دیگر برایتان بخرم، گفتند آری بخرید.
 
از آنجا گذشتم و به گذر تقی‌ خان رسیدم، یک دکان شیر برنج فروشی بود که شاید حالا هم باشد. ناگهان در طرف مقابلم چشمم به دختری افتاد که در کنار دیواری ایستاده بود و چشم به من دوخته بود. آن دختر شش هفت سال بیشتر نداشت. لباس‌ها و چادر نمازش پاره پاره بود، همینکه نگاهش به شیر برنج افتاد لرزشی بسیار شدید در تمام اندامش پدیدار گشت و دست‌های خود را به حالت التماس به جانب من و دکان شیربرنج فروشی که هر دو در یک امتداد قرارگرفته بودیم دراز کرد و خواست اشاره کنان چیزی بگوید اما قوت و طاقتش تمام شد، در حالی‌ که صدای نامفهومی شبیه به ناله از سینه‌اش بیرون می‌‌آمد بروی زمین افتاد و ضعف کرد.

 من فورا به صاحب دکان دستور دادم که یک بشقاب شیربرنج که رویش شیره‌ هم ریخته بود آورد و چند قاشقی به آن دختر خوراندیم، پس از آنکه حالش بجا آمد و توانست حرف بزند گفت دیگر نمیخورم باقی‌ این شیربرنج را بدهید ببرم برای مادرم تا او بخورد و مثل پدرم از گرسنگی نمیرد..."

چنین بود وضع تهران در بحبوحه آن قحطی! نخست وزیر ایران در این تاریخ مستوفی الممالک بود. وی با تمام قوای حکومتی که در اختیار داشت می‌‌کوشید که جلو محتکران بی‌ مروت پایتخت را سد کند و برای انجام این منظور حتی حاضر شده بود که اجناس موجود در انبارهای آنها را به قیمت عادلانه بخرد و در دسترس مردم گرسنه‌ تهران بگذارد. در جز کسانی‌ که مقدار زیادی گندم و جو انبار کرده بود خود احمد شاه بود. 
نخست وزیر آماده بود که گندم و جو احتکاری شاه را با سود مناسب بخرد ولی‌ احمد شاه زیر بار نمی‌رفت و میگفت به هیچ وجه قیمتی کمتر از قیمت پرداخت شده به سایر محتکران پایتخت، قبول نخواهد کرد.

 سرانجام مستوفی الممالک به ارباب کیخسرو شاهرخ که در آن تاریخ از طرف دولت مامور خرید آرد و غله برای دکان‌های نانوایی پایتخت بود مأموریت داد که شاه را ملاقات و موجودی انبار او را به هر نحو شده است خریداری کند. میان احمد شاه و ارباب کیخسرو چندین ملاقات متوالی برای انجام این معامله صورت گرفت و شاه مثل یک علاف حسابی‌ ساعت‌ها برای گران فروختن جنس خود چانه زد. سرانجام شاهرخ عصبانی‌ شد و از شهریار محتکر سوال کرد: اعلیحضرتا: آن روزی که تازه به سن قانونی سلطنت رسیده و برای ادای سوگند به مجلس شورای ملی‌ تشریف آورده بودید به خاطر دارید؟ 

شاه جواب مثبت داد. شاهرخ با کمال احترام به عرض رسانید که همان روز پس از انجام مراسم تحلیف و پس از آنکه خداوند قادر متعال را گواه گرفتید که همیشه حافظ حقوق و آسایش ملت ایران باشید (سوگند سلطنتی) پیشانی مبارکتان به شدت عرق کرد به طوری که دستمالی از جیب در آورده و عرق پیشانی خود را با آن دستمال پاک کردید. هنگام ترک جلسه آن دستمال فراموش شد و روی میز خطابه جا ماند و ما همان دستمال شاهانه را به یادگار آن روز تاریخی‌ کماکان در اداره کارپردازی مجلل نگاه داشته ایم. اعلیحضرتا: آیا مفهوم سوگند آنروزی اعلیحضرت همین است که مردم تهران امروز از گرسنگی در کوی‌ها و برزن‌ها بیفتند و بمیرند و انبارهای سلطنتی از آذوقه و مایحتاج آنها پر باشد؟"

ولی‌ این یاد آوری عبرت انگیز بدبختانه تاثیری در وجود احمد شاه نبخشید و طوری که شاهرخ ناچار شد موجودی انبار سلطنتی را همان طور که دلخواه احمد شاه بود بخرد و پول آنرا بپردازد. خلاصه کلام اینکه احمد شاه در عرض آن چند سالی‌ که پادشاه ایران بود هدفی‌ جز جمع آوری مال نداشت و به قول یکی‌ از نویسندگان معاصر: "یک ساعت عیش در مونت کارلو و سواحل دریای مدیترانه را بر سلطننت و سعادت ایران ترجیح میداد."

حاج میرزا یحیی دولت آبادی در خاطرات خود می‌نگارد که "من از زبان محمد حسن میرزا، برادر احمد شاه به گوش خود شنیدم که شاه به برادرش گفته بوده است: به چشم خود دیدیم که مردم ایران با پدر ما چه معامله کردند. پس باید تحصیل مال کرد و تا روزی که ممکن است در ایران ماند و بعد هم به هنگام ضرورت به یک مملکت آزاد رفت و در آنجا آسوده زندگی‌ نمود." 

--حیات یحیی - جلد چهارم 
--تاریخ مشروطیت ایران تالیف سناتور دکتر مهدی ملکزاده (فرزند ملک المتکلمین)
--تاریخ قاجار تالیف عبداله مستوفی
--تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران تالیف سعید نفیسی
--تاریخ مشروطیت ایران تالیف دکتر مهدی ملک زده
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان