کد خبر: ۱۰۷۳۴
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۶:۰۹-02 August 2019
پراگماتيسم از كلمه يوناني (Pragma ) به معني (عمل) مشتق شده است. پراگماتيسم را مکتب فلسفی اومانیستی می دانند كه در پي بحران معرفت شناسي ، در قلمرو مقوله ي حقيقت و تعيين حدود مفاهيم صدق و كذب گزاره ها ، پديد آمده است و اساس آن بر تجربه گذاشته شده است.
عصراسلام: اگر بخواهیم تعریفی کلی و اجمالی از مكتب پراگماتيسم ارائه دهیم باید بگوییم : پراگماتیسم عبارت است از صرفه نظر کردن از اصول و مبادی و مقدمات نخستین و توجه به عواقب و ثمره ها و نتایج امور ؛ در واقع پراگماتیسم بر ضد متافیزیک است و در نقطه مقابل آن قرار دارد. 
خاستگاه پراگماتیسم ، فرهنگ آمريكايي است. 

اين مكتب، مورد اقبال وتوجه اكثر آمريكايى هاست. آمريكايى ها به جنبه هاى عملى بيش از جنبه هاى نظرى اهميت مى دهند و اصولا فرهنگ آمريكايى با عملگرایی ، سازگارتر است ؛ زيرا فرهنگى است جوان ، لذت جو ، تنوع گرا. فرهنگ آمريكايى، فاقدريشه هاي عميق و كهن و آيين يك پارچه است.. از اين رو، به سنت هاى كهن، كم تر اعتنا مى كنند . به هر روی پراگماتیسم ( که ما ترجیح می دهیم آن را « نتیجه گرایی» ترجمه کنیم ) با پنج چهره برجسته یعنی «چالرز پیرس»، «ویلیام جیمز»، «جرج هربرت مید »، «جان دیویی»و «ریچارد رورتی»که همه آمریکایی اند ، شناخته می شود که ما در ادامه به ارائه مختصری از اندیشه های آنها می پردازیم .

مبدع پراگماتيسم را باید چالرز.ساندرز .پيرس (۱۹۱۴- ۱۸۳۹ ميلادي) دانست كه فارغ التحصيل دانشگاه هاروارد و اهل آمريكا بود. پیرس معتقد بود که شك و يقين فردي در چارچوب علم قرار نمي‌گيرد و نتيجه علمي كه مورد پذيرش دانشمندان باشد، ندارد. بنابراین فلسفه پراگماتيسم باید متاثر از روش‌هاي علمي باشد. 

پیرس در باب معنا نیز به تامل پرداخت و این سئوال را مطرح کرد که ؛ معنا چيست ؟ و چگونه به معناي چيزي پي مي‌بريم؟ 

پیرس معنا را مرتبط با جهان محسوس مي‌دانست و رفتار و اثرات محسوس و ملموس يك شي را معناي آن مي‌داند كه منتزع از جهان واقع نيست. روش پیرس اين است كه نباید بدون توجه به اثرات و نتایج محسوس و مادي يك شي ، آن را بناميم و بخوانيم. به نظر وی، اگر بخواهیم ببینیم فلان تصور چه معنایی دارد، باید به آثارش رجوع کنیم. برای مثال اگر می خواهیم ببینم رایانه چه معنایی دارند، باید آثار آن را به بحث بگذاریم. همین معناست که باعث تمایز دو تصور از هم می شود. 


اگر می گوییم میز با صندلی متفاوت هستند، به این دلیل است که کارکردها و آثار متفاوتی را می توانیم برای آنها قایل شویم پس به يك دستاورد قطعي و مطلق نمي‌توان رسيد. بدین گونه است که معنا و اعتقاد هم نزد پیرس به یکدیگر نزدیک می شوند. او معتقد بود، تا ما نظرمان در مورد اعتقاد مشخص نشود، در مورد معنا نمی توانیم چیزی بگوییم. اعتقاد مبنای اعمال ماست و با آن هم مبانی اندیشه هایمان و هم مبانی اعمالمان را می شناسیم. 

پس از پیرس ، ویلیام جیمز ۱۸۴۲-۱۹۱۰ از بزرگترین نظریه پردازان پراگماتیسم است . ( گرچه عده ای وی را مبدع پراگماتیسم دانسته اند اما وی در کتاب پراگماتیسم خود ، به پیشکامی پیرس اذعان می کند ) از نظر جیمز ملاكي كه براي محك زدن حقيقي بودن يا نبودن يك تئوري يا نظريه و گزاره به كار برده مي‌شود ، این است که آیا آن تئوری فايده عملي و تاثیر مثبت در زندگی آدمی دارد یا خیر ؟ اگر تاثيرگذاري مثبت بوده باشد، فلسفه‌اي حقيقي است و الا خیری در آن نیست.از این منظر است که «جيمز»ارزش حقیقت را بسته به تواناییش در حل مشکلات زندگی بشر برمی شمرد و از این رو حقیقت را نسبی می داند. به نظر جیمز، اگر انسان در برابر دو اعتقاد قرار گیرد که شواهد آنها یکسان هستند، به اعتقادی متوسل می شود که تأثیرات بیشتر بر زندگی او داشته باشد.

او معتقد بود، این امر نه تنها در مسائل فلسفی و علمی بلکه در مسایل دینی و اخلاقی نیز خودش را نشان می دهد. البته او اعتقاد داشت، اگر دو عقیده شواهد یکسانی نداشته باشند و یکی از شواهد قویتر باشد باید نظریه ای که شواهد قویتری دارد، را انتخاب کنیم. ويليام جيمز با پیرس در باب حقیقت اختلاف نظراتی دارد چرا که حقيقت از نظر پیرس عقيده اي است كه در نهايت مقرر است توسط تمام آنهايي كه تحقيق مي كنند مورد توافق قرار گيرد و هر عقيده كه به اين شكل بيان شود، حقيقت است. اما «جيمز» معتقد است امر مطلق و قطعي و يقيني وجود ندارد و به هیچ وجه نیز امكان رسيدن به حقيقت نهايي میسر نیست.

سومین چهره برجسته پراگماتیسم جرج هربرت مید ۱۸۶۳ – ۱۹۳۱ می باشد. گرچه هربرت مید بیشتر وقت خود را در جامعه شناسی و روانشناسی ( مثل نظریه کنش متقابل نمادین در جامعه شناسی و رفتارگرایی در روان‌شناختی ) صرف کرد . اما اندیشه های فلسفی عمل گرایانه وی و نقشی که او در جا انداختن و نهادینه کردن عمل گرایی یا پراگماتیست در آمریکا داشت حائز اهمیت است . جان دیویی درباره مید گفته بود: «او در میان افراد نسل گذشته آمریکا، اصیل‌ترین ذهن فلسفی را داشت.» اگرچه این سخن چه بسا اغراق‌آمیز باشد ، اما چنین می‌نماید که همه دانشوران فلسفه در این باره توافق داشته باشند که هربرت مید باید قدر بیند و در صدر مدافعان عمل‌گرایی در آمریکا جای گیرد که نقش ویژه ای در اشاعه عمل گرایی داشته است . او نیز مانند باقی پراگماتیست ها اعتقاد داشت که حقیقت یک گزاره را و یا معنای یک جمله را باید در نتایج عملی‌ای که به‌بار می‌آورد جستجو کرد.

رکن چهارم فلسفه پراگماتیسم جان دیویی ۱۸۵۹- ۱۹۵۲ است . وی را پدر آموزش و پرورش نوين می دانند . «ديويي»معتقد است فلسفه بايد وارد زندگي مردم شود. انديشه و تفكر براي ديويي مترادف با هوشیاری است. دیویی می کوشد که فلسفه خود را به علم نزديك ‌کند. چرا که به عقیده او ، علم تنها مجموعه ای از شناختهای موثق و دگرگونی ناپذیر نیست که هر لحظه یقینی به آن اضافه می شود. او علم را جریان حل مسایل و مشکلات می داند. او معتقد است، ما موجودات زنده ای هستیم که مهمترین ترس و لرز مان، بقا و زنده ماندن مان است و علم و معرفت باید از طریق حل مشکلات و مسایل زندگی به کمک آسایش و آرامش بیشتر ما بیاید. 
به نظر «ديويي»فلسفه نیز همانند علم باید در خدمت حل مشكلات روزمره جامعه باشد نه در خدمت خیال خام پختن و محال اندیشی و اوهام و احلام بافی . همچنین وی معتقد است که ما ناگزیریم برای عمل کردن اعتقاداتی داشته باشیم، اما این اعتقادات همه موثق نیستند. به همین دلیل، باید دست روی انتخاب بهترین اعتقادات بگذاریم. ملاک بهترین اعتقادات هم کارمدی آن در حل مسایل است که البته با کار مداوم و آزمون و خطا آنها را به دست می آوریم. دیویی هم مانند معلمان فکری خود معتقد است، ملاک و معنای صدق به گونه ای باید با عمل و فعالیت همراه باشد. البته دیویی چون بر ارزش روش تاکیدی بیشتر از اسلاف خود داشت لذا به منظور متشخص کردن فلسفه خود ، گاهی عنوان ابزار گرایی instramentalismرا بجای پراگماتیسم بر پیشانی آن می گذاشت. 

پنجمین رکن فلسفه پراگماتیسم که باید نئوپراگماتیسم و دارای عقاید اصلاحی تلقی کرد ریچارد رورتی (۱۹۳۱–۲۰۰۷) است . او که به ایران نیز مسافرت کرده است در خصوص مسایل گوناگون موضع گیری های مختلفی دارد از موضع گیری های پراگماتیک رورتی چنین بر می آید که فرد باید در کار ادامه گفتمان، خوشنودتر از کار پی جویی حقیقت باشد. رورتی ضمن موافقت با فوکو و دریدا در این که زبان بازتابنده واقعیت نیست، باز هم از آنها فراتر می رود و بر این نظریه بنیادین پراگماتیک تاکید می کند که : حقیقت آن است که به کار آید. 

رورتی معتقد است که نمی‌توان میان علوم طبیعی و اجتماعی، علوم اجتماعی و سیاست، سیاست، فلسفه و ادبیات مرز قاطعی قائل شد. زیرا بر مبنای پراگماتیکی او همهٔ حوزه‌های فرهنگ اجزای کوششی یگانه برای بهتر ساختن زندگی است. لذا در رویکرد پراگماتیستی ، علیرغم انتقاد منتقدان ، شکافی میان نظریه و عمل وجود ندارد، چراکه آنچه به نظریه موسوم است بازی با کلمات نیست و همواره عمل از پیش موجود است.

رورتی علاوه بر پراگماتیسم نظرات دیگری نیز دارد برای مثال وی معتقد است که انسان‌ها این قابلیت را دارند که با هر نوع اعتقاد و طرز فکری، به یکدیگر اعتماد و برای بهبود اوضاع با یکدیگر همکاری کنند. وی باور داشت می‌توان به آمدن انسان‌هایی بهتر در آینده امیدوار بود. امکان این ناکجاآباد برای رورتی در آمریکا از دیگر جای‌ها محقق‌تر بود. با این وجود امید رورتی پس از حوادث ۱۱ سپتامبر به خاموشی گرایید. او نسبت به آینده غرب به بدبینی رسیده بود: « یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ به ما نشان داد که دیگر احتمال اینکه غرب بتواند نقشی در آینده جهان بازی کند وجود ندارد... تراژدی غرب مدرن آن است که پیش از آنکه بتواند آرمان‌های خود را تحقق بخشد، انرژی خویش را به انتها رساند».

نتیجه گرایی عرفانی چیست ؟

گرچه شاید عبارت نتیجه گرایی عرفانی به کام عده ای شیرین نیاید اما باید توجه داشت که در فرهنگ ما و در سنت فلسفی و فکری ما که بیش از حد انتزاعی است ، غیر واقع بین است ، ناسودمند برای زندگی متعارف روزانه است ، نیت محور و مقدمه محور است و نه نتیجه محور ، بی مسئولیت است و راحت طلب و در برابر مسایل و مشکلات زندگی انسان و رنج هایی که انسان می کشد ، ساکت است و بی خیال ، و نیز علم و معرفت گراست و نه اراده و عمل اندیش . پس لاجرم بهره گیری از پراگماتیسم برای بارور کردن آن ضروری است . 
البته شاید بتوان در تفکر اسلامی از استثنایی نام برد و به نوعی وی را پایه گزار نتیجه گرایی عرفانی نیز دانست و او مولانا جلال الدین بلخی است در اشعار مولانا نمونه هایی از نتیجه گرایی عرفانی می توان یافت . برای مثال در دفتر پنجم مثنوی آمده است که .:
آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می‌آیی ای اقبال پی
گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست در زانوی تو
در همین ابیات کوتاه می توان دریافت که در قاموس فکری مولانا آنچه مهم است نتیجه و سودمندی نهایی یک فعل یا اندیشه است و نه مقدمات آن .
همچنین در دفتر دوم مثنوی مولوی داستان اعرابی را ذکر می کند که در یک بار خورجین شترش گندم و در طرف دیگر ریگ ریخته بود تا تعادل حفظ شود . فردی که شاهد این ماجرا بود به او گفت این چه کاریست می کنی ؟ بهتر است گندمهایت را نصف کنی و نیمی را در یک طرف و نیمی را در طرف دیگر خورجین بریزی و دیگر نیازی به ریگ نباشد و اینگونه ضمن حفظ تعادل بار حیوان هم سبک می شود . بادیه نشین که از فکر آن فرد بسیار خوشش آمده بود شروع می کند پرسیدن از کار و کسب و مال و منال و جاه و مقام فرد ولی در نهایت چون می بیند آن مرد هیچ چیزی ندارد و دانشش نتیجه و سودی برایش حاصل نکرده می گوید :
پس عرب گفتش که رو دور از برم
تا نبارد شومی تو بر سرم
دور بر آن حکمت شومت ز من
نطق تو شومست بر اهل زمن
یا تو آن سو رو من این سو می‌دوم
ور ترا ره پیش من وا پس روم

به هر روی می بینیم که در اندیشه مولانا نتیجه یک عمل یا اندیشه چه اهمیتی دارد البته شاید این تفکر برگرفته از قرآن مجید باشد چرا که در تفکر قرآن کریم نیز نتیجه و سودمندی نهایی بسیار اهمیت دارد ولی مسلمین تفکر نتیجه گرای قرآن را کنار گذاشتند و تفکر نیت محور و معرفت محور یونانی را بجای آن قرار دادند و این مساله نتیجه گرایی تا حدی در فرهنگ خداوند ِقرآن اهمیت دارد که قرآن اساسا معیار سنجش حقیقت از باطل را ، چیزی جز همین سودمندی و نفع بخشی به وجود مردم نمی داند : « کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْکُثُ فِي الْأَرْضِ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ آیه ۱۷ سوره مبارکه رعد : خداوند حق و باطل را چنین مثل می زند. اما کف به کنار می رود و نابود می شود ولیکن آن چه مردم را سود می دهد در زمین می ماند. خداوند این گونه مثل ها می زند.»

در واقع قرآن هر آن چه را که برای مردم نفع بخش باشد ماندنی می شمرد و در نتیجه آن را حق و راست می شمرد و هر آن چه را که برای مردم سود و نفعی نداشته باشد و یا دیگر نفع بخشی و کارآییش را از دست داده باشد در نتیجه باطل و ناماندنی می داند.

این معیار در نظر قرآن به حدی اهمیت دارد که زمانی که می خواهد گروهی را به دلیل شرک ورزی ملامت کند به آن ها چنین خطاب می کند : « وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُکَ وَ لا يَضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنَ الظَّالِمينَ آیه ۱۰۶ سوره یونس : و به جای خدا چیزی را که سود و زیانی به تو نمی رساند مخوان که اگر چنین کنی، قطعاً از ستمکاران خواهی شد ». یا در جای دیگر در مقام مواخذه کافران می گوید : « وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُهُمْ وَ لا يَضُرُّهُمْ وَ کانَ الْکافِرُ عَلى‏ رَبِّهِ ظَهيراً ۵۵ سوره فرقان : و به جای خدا چیزی را می پرستند که نه سودشان می دهد و نه زیانشان می رساند و کافر همواره مقابل پروردگار خود همپشت [ شیطان ] است ». و نیز جای دیگر می گوید : « قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ ۷۶ سوره مائده : بگو: آیا به جای خدا چیزی را می پرستید که برای شما قدرت دفع هیچ زیان و جلب هیچ سودی را ندارد؟! و خداست که شنوا و داناست ».

بنابراین مشاهده می کنیم در نظر قرآن ، یکی از ملاک های عبادت و عبودیت خدا نیز این است که آن عبادت و عبودیت به حال مردم مفید و سودمند یا دافع و رافع زیان و ضرر باشد . 

البته با استفاده از آیه ۱۷ سوره رعد نیز در می یابیم که میزان و معیار حق و باطل، توحید و شرک که مهمترین مسایل قرآن است، سودمند بودن و سودمند نبودن آنهاست زیرا این حقیقتی بدیهی است که چیزی که به حال مردمان سودی نبخشد و نیازهای آنان را برطرف نسازد و به مسایل زندگی آنان پاسخی مقنع ندهد، هر قدر هم کسی بخواهد آن را حفظ نماید، فایده ای ندارد و آن دیر یا زود نابود شود.

به هر روی مشاهده می کنیم سودمند بودن و مفید بودن و نتیجه مثبت داشتن یک اندیشه و عمل تا چه حد در منطق قرآن کریم اهمیت دارد . ولی جای تاسف دارد این تفکر نتیجه گرایانه و اصالت دهنده به اراده و عمل قرآنی در میان مسلمین به دلیل غلبه فکر علم و معرفت گرایانه یونانی و به ویژه افلاطونی رنگ باخت و این خود از عوامل مهم انحطاط مسلمین شد .

به هر ترتیب حال که سودای تاسیس تمدن مدرن اسلام و ایران را داریم بار دیگر به اراده و عمل و نتیجه روی آوریم . اما در خصوص نتیجه گرایی عرفانی این مساله محوری وجود دارد که انسان هر چه قدر بتواند بیشتر ایجاد افکند ، انسان تر است و اساسا میزان انسانیت انسان ، که امری مقول به تشکیک است ، بستگی تام و تمام به ایجادافکنی او دارد . کمترین و ناکامل ترین انسان کسی است که ایجادافکنی اندکی می کند ( چه در ساحت آفاق و جهان بیرون از خود و چه در ساحت انفس و جهان درون خود ) و کامل ترین انسان کسی است که هم بیشترین ایجاد را در آفاق می افکند و هم بیشترین ایجاد را در انفس و چنین انسانی ، انسان کامل و مظهر اسم اعظم خدا است زیرا خدا خود نیز بزرگترین ایجادافکن است و در واقع باری تعالی خود ایجادافکن محض است و کمال انسان نیز در این است که همانند خدا وجودِ ایجادافکن محض باشد ( و تخلقوا باخلاق الله ) هر چند آدمی به دلیل ساختار وجودیش هیچگاه ایجادافکن محض نخواهد شد اما باید بکوشد تا ایجادافکنی خود را در عالم آفاق و انفس بیشتر نمایند تا به تبع آن نیز انسانیت خویش را بیشتر نمایند. 

البته ایجادافکنی آدمی باید در جهت خوشی بیشتر او در درجه اول در دنیا و در درجه دوم در آخرت باشد ، ( چون آخرت وجودش اصیل نیست و تابع دنیاست و از دل این دنیاست که آخرت زاییده می شود و تا این دنیا نباشد آخرت نیست ، بنابراین اصالت با دنیاست ) از این رهگذر هر چیز که به ایجادافکنی انسان کمک نماید تا او خوش تر باشد آن حقیقت دارد و درست است و اساسا ارزش هر ایده یا پدیده به میزان ایجادافکنی معطوف به خوشی آدم در عالم بستگی دارد و چیزی که چنین نباشد ارزشی ندارد و بی معنا و پوچ و احمقانه است.

به هر روی آنچه در نتیجه گرایی عرفانی مطرح می شود افزایش بی قید و شرط ایجادافکنی آدمی تا حدی است که او را به وجودی خداگون ، و در عین حال خداگو ، بدل نماید. و آنچه موجب قربت این تفکر عرفانی با پراگماتیسم غربی و اومانیستی می شود این است که در این منظر حقیقت آن چیزی است که بتواند به بیشترین ایجادافکنی معطوف به خوشی ، چه در دنیا و چه در آخرت ، منجر شود و چیزی که موجب فرقت آن از پراگماتیسم غربی می شود خدامحور بودن و ابا و استکبار او در برابر اومانیسم انسان پرست غربی است.

رضا مهریزی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان