کد خبر: ۱۰۶۸۱
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۵۱-31 July 2019
محمدعلی رجایی در اتوبیوگرافی خود چنین گفته است:
"در 11 اردیبهشت سال 1342 شناسایی شدم و به وسیله ساواک در قزوین دستگیر شدم و بعد از دستگیری منتقلم کردند به زندان و 15 خرداد 1342 را من در زندان قزوین بودم که عده‌ای هم با من در آنجا زندانی شدند. در رابطه با 15 خرداد؛ از جمله برادران, امانی بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اینکه به قید کفیل از زندان آزاد و بعد از محاکمه تبرئه شدم.

 در سال 1346 با دوستانی که در زندان بودیم. من و آقای فارسی و آقای باهنر، سه نفری یک تیم شدیم و بقایای هیات موتلفه را اداره می‌کردیم.

بسیاری از این برادران که ستاد نماز جمعه را تشکیل می‌دهند [منظور آقایان مقصودی، رحمانی، سعیدمحمدی، فرخ، فداقی و ... است] آن موقع جزء سرشاخه‌های هیات موتلفه بودند که بنده ‌هم به نام مستعار امیدوار در آن جلسات شرکت داشتم. جلساتی داشتیم تا اینکه کم‌کم برادران از زندان بیرون آمدند. کم‌کم یک سازمان جدید به وجود آمد، برای این که یک پوشش اجتماعی داشته باشد و کار سیاسی هم بکند به نام بنیاد رفاه و تعاون اسلامی نامیده شد.
آقای فارسی رفت خارج؛ سر یک سال، قرار شد که من بروم کارهای آقای فارسی را ارزیابی کنم و اطلاعاتی بدهم و بگیرم و برگردم، پس مردادماه 1350 رفتم به خارج, اول پاریس بعد ترکیه, بعد سوریه؛ و آقای فارسی هم آمد سوریه و ماه همدیگر را آنجا دیدیم.
با اکثر بنیانگذاران سازمان مجاهدین از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدایت که پای تفسیر آقای طالقانی بودیم، آشنا شده بودم. در سال 47 یکبار سعید محسن برای عضوگیری به من مراجعه کرد, ولی به علت اختلافاتی که در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتیم، من موافقت نکردم به عضویت این سازمان درآیم، منتهی شرعا تعهد کرده بودم که تماس را به هیچ‌کس نگویم. "

* البته شهید رجایی در پی شرکت در جلسات شهید بهشتی و در رابطه بودن با سازمان مجاهدین در آذرماه 1353 دستگیر شد و زیر شکنجه قرار گرفت.



شهید باهنر درباره آن مقطع گفته است:

"ابتدا كه به تهران آمدم، با هيات موتلفه آشنا شدم، همانطور كه مي‌دانيد آن‌ها مبارزات تندي عليه رژيم داشتند و تقريباً، پديدة همان انقلاب اسلاميمان بودند. بعدها در رابطه با مسألة منصور عده‌اي از ايشان دستگير شدند.

... با راهنمايي آقاي بهشتي به عنوان كسي كه در حوزه‌ها و كانون‌ها آموزش مي‌دهد، وارد شديم. يادم هست كه بحث‌هايي كه مرحوم شهيد مطهري تهيه كرده بود، به عنوان درس‌هاي آموزشي در كانون‌هاي مخفي استفاده مي‌كرديم و بحث‌هايي هم خودمان تهيه مي‌كرديم و بدين ترتيب، با برادران همكاري داشتيم. بعد از ترور منصور، عده‌اي از سران آن‌ها (هيات موتلفه) دستگير شدند.- ما نيز فكري به نظرمان رسيد. و آن اين بود كه يك تشكيلات نيمه علني درست كنيم. چون نمي‌توانستيم علناً ادامه دهيم و از طرفي، پراكنده شدن عده زيادي از افراد مبارز ومتعهد درست نبود. تشكيلات علني به راه انداختيم كه يك پوشش اجتماعي داشت به نام (بنياد رفاه تعاوني اسلامي) كه ظاهراً كارهاي امدادي مي‌كرد، از جمله، تشكيل صندوق قرض‌الحسنه و مدرسه، اما در باطن جمع مي‌شدند و كارهاي مخفي انجام مي‌گرفت. يادم هست در همان جريان برادرمان رجايي را به عنوان يكي از رابط‌هايي كه بايستي رهبري كند، به بعضي از كانون‌ها معرفي كردم كه ايشان با اسم مستعار (اميدوار) در آن جلسات شركت كند، هيچ كس ايشان را نمي‌شناخت كه كيست و نام واقعيش چيست كه در آن جلسات تعليم مي‌دهد"


البته دایره فعالیت این مجموعه منحصر به کار فرهنگی نبود و کمافی السابق فعالیت هایی داشت. مثلا فارسی در کتاب خاطراتش در این خصوص می گوید «در تابستان 1347 به دنبال زلزله ویرانگر جنوب خراسان، بازاریان متدین [که تامین کننده هزینه فعالیت های اجتماعی موتلفه در آن سالها بودند] هزینه سرپرستی و تحصیل یکصد یتیم آن منطقه را عهده دار شدند. شهید دکتر باهنر به این منظور عازم مشهد شد و بنده ایشان را همراهی کردم. همین که خدمت مرحوم میلانی رسیدم شروع به گله گذاری از مهندس بازرگان و نهضت آزادی و فرمودند "به آنها گفتم لیست 40 یا 50 نفر از دوستان مورد اعتمادتان را بدهید تا اگر کاری پیش آمد، از وجودشان استفاده کنیم. ندادند" حدس زدم مشاور سیاسی ایشان مرا از اعضای نهضت آزادی معرفی کرده است. عرض کردم بنده هیچ گاه عضو نهضت آزادی نبوده ام. آنگاه هدفم از فعالیت در رابطه با آن سازمان و دقایق کارم با هیاتهای موتلفه را شرح دادم. 

یاد آور شدم متن بازجویی و پیام قرنی، همچنین نسخه ای از منشور نهضت اسلامی [منتخب سخنان امام که توسط شورای مرکزی موتلفه دوم تدوین و تکثیر شده بود] را بنده خدمتشان فرستاده ام. با شنیدن این توضیحات منقلب شدند و بنای عذرخواهی گذاشتند و چندین بار پوزش خواستند؛ به طوری که تردید کردم آیا می بایست چنین توضیحی می دادم یا نه؟

بعد هم عرض کردم اگر لازم باشد بنده یا آقای باهنر، لیستی از 40 یا 50 نفر از اشخاص متدین و فداکار و مورداعتماد خدمتتان تقدیم کنیم»

مصطفی حائری زاده هم درباره این مقطع می گوید:
"بعد از ترور منصور كه عده اي از دوستان ما اعدام و عده‌اي هم زنداني شدند، قبل از اعدام اينها به فكر تشكيل مؤتلفه دوم افتاديم. شهيد باهنر گرداننده بود و ما را جمع كرد و حوزه‌هاي ده نفره را به اسم «هيئت مذهبي» تشكيل داد و هركدام از ما هفته‌اي 10 تومن مي‌داديم. شهيد باهنر و شهيد رجائي و جلال‌الدين فارسي، به شكلي هيئت مؤتلفه دوم را درست كردند، اما شاخه عمده‌شان ما بوديم، يعني من و مقصودي و فداقي، حاج علي حيدري، مرآتي، الهي و ... كه تشكيل جلسه مي‌داديم و زير مجموعه داشتيم. مثلا خود من دو تا حوزه ده نفره داشتم و تحت پوشش سخنراني مذهب كه يعني مي‌خواهيم چيز ياد بگيريم فعاليت مي‌كرديم و از گويندگاني دعوت ‌مي‌كرديم، خود شهيد باهنر چند جلسه صحبت كرد، آقاي هاشمي رفسنجاني صحبت كرد، آخرين كسي هم كه براي ما صحبت كرد، مقام معظم رهبري بودند كه كتاب «آينده در قلمرو اسلام»‌را هم ترجمه كردند و جمله آخرش الهام بخش همه مبارزين بود. اين جمله از سيد قطب بود كه مي‌گفت: اين است جهادي كه ما در پيش داريم و اين جهادي است پيگير و دامنه‌دار،‌اما بي ابهام و صاف و روشن، بحث‌هاي ايشان «اسلام را به اصول بشناسيم نه به شعائر» بود. ولايت فقيه را در حوزه‌ها بحث مي‌كردند. آقاي مصباح در مسجد جليلي درباره خاتميت صحبت مي‌كردند. مرحوم مطهري هم در جلسات ديگر بحث مي‌كردند. اين جلسات بسيار گرم و پرشور هم بودند. رابط ما با بالا شهيد رجايي بود. من و نراقي و الهي و ديگران هم حوزه داشتيم."

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان