کد خبر: ۱۰۶۰۰
تاریخ انتشار: ۰۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۲:۲۷-29 July 2019
مسعود کیمیایی در چنین روزی (۷ مرداد ۱۳۲۰) به دنیا آمد. همان‌طور که تم اصلی فیلمهای مسعود کیمیایی «رفاقت» است،
 بخش مهمی از زندگی او هم رفاقت است. او با چهره‌های بسیاری دوست و رفیق صمیمی بوده، از فرامرز قریبیان و سعید پیردوست  که بچه محلش بودند، تا بهروز وثوقی، نعمت حقیقی و اسفندیار منفردزاده که با هم ۱۰ فیلم ساختند، تا آیدین آغداشلو و عباس کیارستمی و پرویز دوایی و ... در بخشی از «کتاب مسعود کیمیایی» (مهدی مظفری ساوجی، کتاب آبان، ۹۶) کیمیایی دربارۀ احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث حرف زده و خاطراتی از این دو شاعر بزرگ گفته است. بخش‌هایی از این خاطرات را بخوانید:
 
احمد شاملوی عزیز و از دست رفتۀ ما، هنرمند زندگی می‌کرد. سینما را بسیار دوست داشت، موسیقی را عاشقانه، با تمام گوش‌هایش می‌شنید. دلش می‌خواست بازیگر بزرگی هم باشد. کارگردان بزرگی هم باشد، که حوصله‌اش سر رفت و رفت و نماند. همین. 

خیلی دلش می‌خواست کارگردان «خشت و آینه» [اثر ابراهیم گلستان] باشد. در همان سال ۶۸ از او خواستم «میراث» را خود کارگردانی کند. یک بار در خانۀ من «میراث» را خوانده بود و محمود سماک‌باشی از آن فیلم گرفته بود.  نمی‌توانست کارگردانی کند. آیدا گفت از نظر جسمی نمی‌تواند. گفتم با من، لای پنبه می‌ذارمت رو صحنه. می‌خواست. آن چشم‌های هوشمند شاعر می‌خواست، اما... شاید کمی دیر بود. اگر می‌ساخت... اگر می‌ساخت... همین «میراث» را، یکی از بهترین‌های جهان در آن سال‌ها می‌شد. گفت اگر اسپیلبرگ یا فلینی این سناریو را بخواهند... فقط باید تو آن را بسازی. مثل «سرب». «سرب» را بسیار دوست داشت. (ص۶۸)

در پاییز سال ۶۶ شاملو شعری را به من داد که فقط در صفحۀ اول فیلم‌نوشت «میراث» نوشته شده. [شعر «پاره‌ای مشعل همسایه را روشن می‌کنند پاره‌ای خاموش و اینها مردم بی‌تاریخ‌اند...» که در صفحه۵۱ همین کتاب آمده.] لطفی که شاملو با این شعر به من داشته، غرورانگیز است. (ص۶۶)

شاملو شعر را با سینما و سینما را با شعر می‌نویسد. یک عیار در وجود او بود که همه را به خود می‌خواند. احمد شاملو جذاب بود، کاریزما داشت. صدای خوب ، آن خواندن شعر، موهای سفید و موج‌وارش روی آن سر بزرگ.

لباس را ارزان نمی‌پوشید. در سفرهایش همۀ دوستدارانش باید منتظر او بودند. وارد که می‌شد باید می‌فهمیدند شاملو آمده است. و چه کودکانه پاره‌ای از وقتها خاکی بودن را دوست داشت و آن را بازی نمی‌کرد، به بازی می‌گرفت. شاملو هیچ‌گاه خاکی نبود. هیچ شاعری به اندازه او عکاسی نشده است. در عکس می‌دانست چه‌طور باید نگاه کند. لباسش چه رنگ با چه رنگی باشد. (ص۶۹)

من خیلی با اخوان نشستم. یک شب اخوان و شاملو را به خانه‌ام آوردم و مادر پولاد [گیتی پاشایی] را که شعر «چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم» از اخوان را خوانده بود، بیرون از اتاق گذاشتم و خودم هم به بهانه‌ای بیرون ماندم و فقط گاهی پولاد به اتاق رفت و آمد می‌کرد و من از او می‌پرسیدم اتفاقی که نیست؟، می گفت باهم می‌خندند بابا.

ساعت سه شب همه چیز تمام شده بود. دلگیری‌ها، دعواهای حزبی... چرا همدیگر را نمی‌بینیم؟ ابراهیم گلستان و معرکه استودیو و حقوق دادن. شاملو از نهادش به گلستان تاریک می‌گفت و اخوان روشن. من هم در مورد گلستان با شاملو مخالف بودم.
صبح، وقت رفتن، شاملو گفت هر آنچه میان ما به قول مسعود تاریک بود روشن شد و قهر تمام شد. اما مهدی... بیا قهرو ادامه بدیم. بهتره چیزی برا خرچنگا بمونه. خندیدیم. (ص۸۴)

سیمای اخوان شگفت بود. هیچ تراشه‌ای در تن نداشت. آهوی تنهایی بود که شعر بلد بود و پرخاش می‌کرد. یک آنارشیست باوقار بود که گاهی آواز هم می‌خواند. وقتی لاله دخترش در سد کرج غرق شد، اخوان یا دیگر نخواند یا وقتی خواند، بیشتر سرخ شد و بیشتر فریاد زد. برای سرزمین ما با این همه وسعت و نعمت جای دريغ است که تخت‌نشینانش آن قدر بی‌حواس هستند يا خودشان را به بی‌حواسی می‌زنند که نمی‌بینند شاعری به بزرگی اخوان سخت زندگی می‌کند و سخت می‌گذراند و از پول یومیه دور است. (ص۸۵)

آخرین بار اخوان در افتتاح فيلم «سرب» آمد. با براهنی بود و خیلی‌های دیگر. پس‌فردای آن روز یکی از مدیران وقت سینمایی گفت اینا کیان؟... اینا رو ول کن... یه پاشون اون وره ... اخوان رفت. شاملو گریست. یاد آن شب در ما ماند. تا یک جراحی برای من و پای شاملو... (ص۸۴)

احسان رضایی 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان