کد خبر: ۱۰۴۹۱
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۹:۵۸-27 July 2019
خالد رسول پور:این خاطره را دوست عزیزم آقای «منوچهر ناصری» برایم گفت و به درخواست من، اجازه‌ی انتشارش را داد.
 ایشان آن زمان در لندن بوده‌اند و خاطره مربوط به دو سه سال پیش از انقلاب ۵۷ است


«« روزی هلن (دوست «چپ» و صاحب‌خانه‌ی  بی‌مُزد و کرایه‌ام) از آشپزخانه صدایم کرد. تلفن بود: «سعید سلطانپور» بود و گفت «هر کس داری جمع کن بیار لندن تظاهرات داریم». رفتیم. دوستان انگلیسی و ایرانی و چند نفر همشهری ایلامی و کورد هم آمدند.

 وقتی «سلطان‌پور» حدود دوماشین پر آدم دید (پژو استیشن هلن و فولکس جواد) ذوق کرد. گمانم آن روز در هاید پارک (مشرف به سفارت شاه در خیابان کنزینگتون) اعلام نمود هر که در زندان شاه بوده و اینجا تبعید! است (خود خواسته البته) در کمیته‌ای که تشکیل شده به نام «از زندان تا تبعید» عضو شود. 

آخرش به رسم معهود (با کیسه‌ی مشکی سرمان!) رفتیم جلوی سفارت و شعار سرنگونی دادیم. بعضی‌ها هم چیزهای کوچک مثل تخم مرغ و آلو و گوجه و بستنی توت فرنگی پرت کردند آن‌ور نرده‌ها و پنجره‌ی سفارت. باری من هم صوری عضو شدم. یادم است بعد از تظاهرات و دیدن یکدیگر، (گمانم اویل بهار بود)، تلفنی پرسیده‌بود «نجاری وخطاطی بلدی؟» من هم «نه» نگفته‌بودم. یک یا دو روز قبل از تظاهرات بزرگتردر خانه‌ی دو دوست انگلیسی (هیو و ماریا) که درِ خانه‌شان قرمز بود و داس و چکش زرد روی‌اش زده‌بودند (در خیابان آلکساندرا گاردنز لندن، محله‌ی دهم) مهمانشان شدم.

 زن و مرد هر دو سفالکار و نقاش بودند و مثل هیپی‌ها زندگی می‌کردند و دائم مثل مرغ عشق دهانشان توی هم قفل می‌شد. باری وانتی توی حیاط بود. با چوب درون آن یک یا دو چوبه‌ی دار با طناب اعدام درست کردیم. یکی را گمانم ماریا اسپری قرمز زد. برایشان پایه هم درست کردیم تا چوبه‌ها‌ی دارمان درون وانت نیفتند. اگر اشتباه نکنم بعدِ بردن وانت به وسیله ی دوستی (احتمالاً) انگلیسی و تماس «سعید سلطان‌‌پور»، ما هم سر قرارمان (دو ساعتی زودتر) حاضر شدیم. روبه‌روی هاید پارک، قهوه‌خانه یا پاب مانندی بود با مبل‌های پشت بلند و سرخ. نشستیم. بچه‌ها اکثرا آمده بودند. یعنی بعدتر توی «هاید پارک» دیدیمشان. دوستان و همشهریان من همه بودند. خسرو و دوستی فلسطینی هم همراه «سعید» بود. «سعید» پرسید «متنی نوشته‌ای؟» گفتم «انشایم خوب نیست». با خنده گفت «املایت که خوب است!». گفتم «من قادر به سخنرانی نیستم». گفت «سخنرانی نیست، ده دقیقه متنی در مورد کمیته‌ی «از زندان تا تبعید» می‌خوانم، بچه‌ها هم به فراخور پنج خط می‌خوانند». گفتم «نمی‌خواهم تو چشم بیام، چون دارم میروم ایران». گفت «نترس داشی جان». گفتم «آخر چه بگویم؟ من آن‌طورها هم زندانی نبوده‌ام. الکی از من گفته‌اند. درست که ده بار دستگیر شده‌ام ولی بالاترین زندانم دوسه ماه ایلام بوده و نزدیک یک ماهی کرمانشاه و ده دوازده روزی تهران، همین». 

گفت «از خاطرات و شکنجه‌ی خود و دوستانت بگو». گفتم «دوستی همراهم نبوده چون گروه نداشتیم. از طرفی موقع دستگیری جلو هتل کارون کرمانشاه چند تا مشت و کشیده و گرفتن موی سر، آن‌هم برای این‌که سر وگردنم برود زیر و نبینم کجا می‌برندم، و البته یک آپرکات ناقابل توی پوزه‌ام از طرف «یقینی» بازجوی کرمانشاه که فحشش دادم و او هم زد زیر چانه‌ام». گفتم «تو ایلام محیط کوچک است و همه با هم آشنا. ندیدم کسی حتی یک کشیده بهم بزند». 

«سعید سلطانپور» از شکنجه‌ی آدم بزرگ‌ها گفت و گفت و آخرش گفت «تو عضو کمیته‌ي «از زندان تا تبعید» هستی. می‌خواهی تعریف و تمجید کنی میل خودته، ولی برای شور و اشتیاق شنونده‌ها باید بگوئی کابل خورده‌ای و نوشابه و تخم مرغ اماله‌ات کرده‌اند»! گفتم «نکرده‌اند، آخر من که پخی نبودم تا مهم باشم و ازم این‌طور پذیرایی کنند». 

باری اما... آن روز بعد از ظهر من بالاخره رفتم روی سکو، کنار چوبه‌های دار. صد نفری می‌شدیم. چندتا آدم غیرحرفه‌ای! و جدید هم آمده‌بودند. و من به دروغ از شکنجه و کابل و استعمال نوشابه گفتم، ولی از بس که نگران و مردد بودم تخم مرغ و منقل و بقیه را یادم رفت به شکنجه‌ها اضافه کنم! »»

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان